وقتی پا به این دنیا گذاشتی ٬ مادر تو را در اغوش گرفت و به تو خوش
امد گفت ٬ تو با گریه از او تشکر کردی
وقتی یک ساله شدی او به تو شیر می داد و تو را حمام می کرد تو با
گریه کردن در طول شب از او تشکر کردی
وقتی چهار ساله شدی او برای تو مداد رنگی هدیه خرید و تو با نقاشی
در و دیوار از او تشکر کردی
وقتی تو شش ساله شدی او تو را تا مدرسه همراهی میکرد و تو با
فریاد «من به مدرسه نمی رم » از او تشکر کردی
وقتی تو ده ساله شدی او دائما تو را از مدرسه به سالن و از انجا به
تولد دوستت برد و تو با خداحافظی نکردن از او تشکر کردی
وقتی چهارده ساله شدی به اردوی تابستانی رفتی و فراموش کردی
حتی به او یک زنگ بزنی
وقتی هجده ساله شدی او در مراسم فارغ التحصیلی تو می گریست
و توبا بی توجهی به او از او تشکر کردی
تو هم چنان بزرگ شدی و هم چنان از او بابت این همه لطف حتی یک
بار تشکر نکردی با این وجود او هنوز بهترین دوست توست
روز مادر بر همه ی مادران مهربانم مبارک ![]()
مشکل که بماند دل فرزانه در این شهر
چون شمع بسوزیم به هر جمع چه حاصل؟بر شمع نسوزد دل پروانه در این شهر
دیگر ندهد گوش به افسانه ی ما کسدیوانگی ما شده افسانه در این شهر
جا تنگ شد ار بر سر کویش٬ چه توان کرد؟
یک شهر غریبیم و یکی خانه در این شهر
دارد سر تعمیر سرا خواجه٬ خدا را
دیوانه ندارد سر ویرانه در این شهر
یک زاهد و یک رند در این شهر ندیدیمبستند در مسجد و میخانه در این شهر
دل از چه ٬ ندانم که گریزان ز نشاط استدیوانه ندارد سر دیوانه در این شهر
نشاط اصفهانی

عید تون مبارک التماس دعا
اگر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستاخیز عام که نامش محرم است
محتشم کاشانی
او چه قدر زیبا گفته است اما با این وجود تفاوتی هم دارد و ان اینکه ما روز محشر را با تموم وجود حس
می کنیم زیرا در ان لحظه هستیم اما نمیتوانیم محرم را به معنای واقعی اش حس کنیم زیرا نبوده و دردهای انان را حس نکرده ایم مثل جمله که استاد شهید مرتضی مطهری گفتند: حسین را یک روز کشتند و سر او را از بدن جدا کردند اما حسین که فقط این تن نیست حسین که مثل من و شما نیست حسین یک مکتب است و بعد از مرگش زنده تر میشودامام حسین (ع) انقدر مظلومانه شهید شدند که حتی شتر هم برای ایشان جان دادند این شتر که مال
بارهای اما حسین (ع) بود هنگا میکه به کربلا پا میگذارد فقط به دنبال امام بوده است بعد وقتی خیمه امام را روی ان میگذارند قدری ارام میشود بعد اورا از بغل امام رد میکنند ان قدر خودش را به زمین میزند وناله میکند که جانش در میرودبا اینکه این همه قرن از شهادت امام حسین (ع) میگذرد اما همه ی شیعیان برای این حضرت بزرگوار
گریه میکنند و درود میفرستند بر او و خاندانش و بنی امیه را لعنت میکنندبعد از امام حسین (ع) نوبت خانم زینب کبری (س) است که سختی زیاد کشیدند : عزادار برادر بودند ٬
یتیم دار بودند ٬ مریض دار بودند٬ اسیر بودند ٬ گرفتار بودند٬ .... اما باز هم دست از تلاش برای حفظ دین و اسلام برنداشتندحضرت عباس (ع) که به قمر بنی هاشم معروف است برای برادر و خانواده اش فداکاری کرد و به سوی ر
ود فرات رفتند تا اب بیاورند که ان نا جوانمردان دو دست او را قطع کردند و اورا با تیر به شهادت رساندند چه بسا بسیاری از این کودکان از تشنگی تلف شدند و جان دادندحضرت زینب (س) را به اسیری بردند همرا ه کودکان و زنان زیادی و فقط همه ی این ماجراها در یک نصفه
روز پدید امد کدام یک از ما این قدرت ها را داریم که در افتاب سوزان با تشنگیه فراوان با شهادت پدر ٬ عمو ٬ خاندان پیامبر (ص) و دوستانشان زندگی کنیم ؟ بی شک ما جان میدادیم همه ی انان درد دین داشتند امام حسین (ع) سرش را از پشت و از قفا بریدند ٬نازدانه ی او را اذیت کردند چه قذر ظالمند که کودک سه ساله ای را اذیت و ازار کردند و سر بریده ی پدرش را به او نشان دادند مگر کودکان چه ازاری به انان رسانده بودند ؟این روزها اقایمان امام زمان (عج) عزادارند همه باید به ایشان تسلیت بگوییم امام زمان (عج) فرمودند :
خدا را به عمه ام حضرت زینب (س) برای ظهورم قسم دهید پس میگوییم : خداوندا به حق خانم زینب کبری (س) قسمت می دهیم به حق همه شکنجه هایی که کشیدند قسمت می دهیم که اماممان حضرت مهدی (عج) به زودی ظهور کنند و ما را از گمراهی و نادانی نجات دهند .حضرت زینب(س) حتی در ان شبها هم نمازشان را ترک نکردند شب شام غریبان ایشان برای اولین بار
نمازشان را نشسته خواندند امام سجاد(ع) به ایشان فرمودند : عمه جان چرا نشسته نماز می خوانید ؟فرمودند: برادر زاده از بس در این صحرا به دنبال کودکان دویدم تا پیدایشان کنم پاهایم درد میکندحال اگر ما بودیم نماز می خواندیم ؟؟؟؟؟؟ معلومه که نه !!!!!!!!!!!!!!!!! واقعه کربلا ان قدر دردناک است
که می گویند ارام ننشینید و خودتان را بزنیدخداوندا از ما راضی باش برای اینکه ارام نشستیم و فقط کمی گریه کردیم و درغم اهل بیت کمی شریک
شدیم یا امام حسین (ع) در دنیا به یاری ات و در اخرت به شفاعتت نیازمندیم یا امام حسین (ع) ذکرت همیشه بر لبانم هست : یا حسین مظلوم ٬ یا حسین مظلوم ٬.......نویسنده : خودم

این مرد خود پرست
این دیو ٬ این رها شده از بند
مست مست
استاده رو به روی من و
خیره در منست
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم به خویشتن
ایا توان رستنم از این نگاه هست؟
مشتی زدم به سینه ی او
ناگهان دریغ
ایینه ی تمام قد رو به رو شکست
حمید مصدق
در افسانه ها امده ٬ روزی که خداوند جهان را افرید فرشتگان مقرب را
به بارگاه خود فراخواند و از انها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی
پیشنهاد بدهند .
یکی از فرشتگان گفت: خداوندا٬ ان را در زیر زمین مدفون کن
دیگری گفت: ان را در زیر دریاها قرار بده
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط
تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود ان را بیابند ٬ در حالیکه من
می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا ٬ ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر
نمی افتد که برای پیدا کردن ان باید به قلب و درون خودش نگاه کند
و خداوند این فکر را پسندید
عید فطر بر همه ی مسلمانان جهان مبارک باد
تولد دوست خوبم مهدیه رو هم بهش تبریک میگم
یاعلی

- من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم
- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا انها را حل کنم
- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم
- من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید اورد تا بر انها غلبه کنم
- من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به انها محبت کنم
- من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از انها بهره مند شوم
- من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم٬ دریافت نکردم
ولی به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم ٬ رسیدم
از کتاب : عشق بدون قید و شرط

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم
در هنگام سحر و سر سفره ی افطار و وقت شنیدن صدای ربنا و اذان ما رو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید
یاعلی
تکیه گاه و پشتیبان و یار و یاورم هست
برای کسیکه سینه ی ستبر و اغوش گرم و مهربانش به رویم همیشه
باز است
برای کسیکه اسم زیبا و پر محبت پدر را همیشه با خود حمل میکند و
سزاوار شنیدن این کلمه بامسما و پر معنی است
پس می نویسم برای همه ی پدران کشورم از وصف گذشت و درک و
مهربانیشان زبانم قاصر است
می نویسم برای مردان و پدران بزرگ کشورم که نه تنها در حق خانواده
ی خود بلکه در حق همه ی ما پدری کردند
پس به همه ی این مهربانان و به همه ی پدران خوب سرزمینم
می گویم : پدر عزیزو مهربانم روزت مبارک

شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ
کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در
نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد .
کودک گفت : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی
زبان انها را نمی دانم ؟
خداونداو را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه ها
را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت به تو
یاد می دهد که چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوندگفت: فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد
می دهدچگونه دعا کنی .
کودک:شنیده ام در زمین انسان های بدی زندگی می کنند چه کسی
از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش
تمام شود.
دیگر کودک میدانست که باید بزودی سفرش را اغاز کند او به ارامی یک
سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا !اگر باید همینن حالا بروم لطفا نام
فرشته ام را بگویید .
خداوند مهربان پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی
می توانی اورا مادر صدا کنی
مادرم روزت مبارک

امیدوارم همه ی شما دوستان کنکوری گلم در هر رشته ای که
دوست دارید قبول شید همه ی ما براتون دعا می کنیم
یاعلی
ببینم؟ »
روحانی پاسخ داد:«غیر ممکن است »
امپراطور:«غیر ممکن ؟ چطور می توانم زندگی ام را به کسی بسپارم
که نمی توانم ببینم ؟»
روحانی:«کیسه ای را که عشق به زنت را در ان نگه میداری نشانم
بده بگذار سبک و سنگینش کنم و ببینم میزان ان چقدر است؟»
امپراطور :«احمق نباش کسی نمی تواند عشق را در کیسه کند»
روحانی:«خورشید تنها یکی از مخلوقات پروردگار در کیهان است و اما
نمی توانی مستقیم دران نگاه کنی عشق را هم نمی توانی ببینی
اما میدانی که می توانی عاشق زنی شوی و زندگی ات را وقف او کنی
نمی بینی چیزهایی هستند که نادیده به انها اعتماد کنیم؟»

سلام به تودوست ٬ سلام به تو گل باغ هستی ٬ سلام به تو اموزگار و باز هم سلام به تو ای معلم
امروز روز توست روزی که باید در ان به جایگاه والا و برتر تو پی برد و در ان تامل کرد
نازنین ایا می دانی از صبر و شکیبایی تو در حیرتم ؟ ایا می دانی از لطافت و مهبانی تو مبهوتم ؟ ایا
میدانی بهشت زیبای خدا را در حرفهای تو و رحمت بی کران او را در چشمان تو یافتم؟ در چشمان تو
مادری که سالها در قلبم خواهی ماند و مرا در اخر عمر مدیون خود خواهی گذاشت
روزی که برای اولین بار پا به محیط نااشنای مدرسه گذاشتم و از گرمای اغوش مهر مادریم به انجا پا
گذاشتم تنها اغوش گرم و لحن مهربان و نگاه دلسوزت بود که مرا انجا پایبند کرد
تو به من الفبا اموختی تا من معنای تک تک واژه های معلم را بدانم یعنی بدانم میم ان از مهربانی و
عین ان از عشق و لام ان از لطافت و میم اخر ان از محبت تو امده است
نازنینم روزت مبارک


برای دوست عزیزم مرد واقعی مدیریت ورقه های سوخته
دوست عزیز بی خداحافظی رفتید ؟
من شوکه شدم چون جمعه به وبتون اومدم به هر حال این وبلاگ دوباره با همون اسم شروع میکنه منتظر شما هستم تا و وبتونو بهتون پس بدم
یاعلی
از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده ی جوانی از این زندگانیم
دور از کنار مادر و یاران مهربان زان زمانه کشت به نامهربانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق داده نوید زندگی جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر وز دور مژده ی جرس کاروانیم
یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب ای ماه اگر زچاه به در می کشانیم
گوش زمین به ناله ی من نیست اشنا من طایر شکسته پر اسمانیم
گیرم که اب و دانه دریغم نداشتند چون می کنند با غم بی همزبانیم
ای لاله بهار جوانی که شد خزان از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتی که اتشم بنشانی ولی چه سود برخاستی که بر سر اتش نشانیم
در خواب زنده ام که تو می خوانیم به خویش بیداریم مباد که دیگر نرانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا
...اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن
.دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟
سخته؟ مگه اینطوری خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت
نمی شه باهات حرف زد
...چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه
...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم
طلب میکردند تا تمام دنیا دردستشان جا میگرفت
دنیا برای تو کوچک است
...در آغوش خدا به خواب فرو رفت
مردی جوان عاشق شده بود و می خواست ازدواج کند . اما دختر دلخواهش با خانواده اش اتحادی نیرومند و پیوندی نزدیک داشت . انها نمی خواستند از نظر عاطفی او را از دست بدهند و از او جدا شوند این خانواده نسبت به غریبه ها و اشخاص تازه اشنا و کارها و ارمانها و شیوه های جدید ٬ بد گمان بود درواقع ٬ هر چیز تازه را تهاجمی به زندگیشان می پنداشتند .
مرد جوان دریافت که دستیابی به این دختر ٬ از راه های بشری محال و نومید کننده است ٬ و عشق او به تنهایی کاری از پیش نمی برد . اما چون شاگرد حقیقت بود می دانست که تنها راه کنار امدن با حس تملک شدید خانواده ی دختر محبت است .
در چنین موقعیتی ٬ درباره ی این شیوه ی عشق که نامه نوشتن به فرشته بود شنید . پس به فرشته ی دختر ٬ هم چنین به فرشته ی خانواده اش نامه نوشت و ازادی و رهایی عاطفی او را طلبید و ازدواجی سرشار از خوشبختی و روابط خانوادگی الهی و هماهنگ خواست .
چند ماه به تکنیک نامه نوشتن به فرشته ها ادامه داد . بی انکه دگرگونی محسوسی مشاهده شود . اما ناگهان همه چیز عوض شد . او حضور ازادی ژرفی را احساس کرد که پیش از ان وجود نداشت . پس به خاستگاری رفت و خیلی زود باهم ازدواج کردند . هرچند برای خانواده ی دختر مدتی طول کشید تا خودشان را با وضع جدید وفق بوهند و از نظر عاطفی ٬ او را به عنوان یکی از اعضای خانواده قبول کنند ٬ سرانجام از صمیم قلب او را به خود پذیرفتند .
کتاب از دولت عشق نوشته ی : کاترین پاندر![]()
ترجمه : گیتی خوشدل ![]()
عید همتون مبارک موقع تحویل سال سر سفره ی هفت سین دعا یادتون نره ها !
دست زرعت تخم غم پاش است و تخم دل ٬ فگار
ای عجب زین تخم کار و واسف زان تخم زار
تخم در دل ریخته ٬ از دیده روید زار زار
وه ز تو ای زارع ازرم کار
روزگار ٬ ای روزگار
!دوستی با دشمنان و دشمنی با دوستان
با بدان خوبی و با خوبان بدی در این جهان
چیره سازی بدسگالان را به نیکان هر زمان
تا به کی با من رقیبی این چنین چون این و ان؟
با رقیبانم همیشه یار غار
روزگار ٬ ای روزگار
!از عدم اورده اند و می برندم در عدم
زندگی راه مزار است از رحم در هر قدم
وندرین ره ٬ فتنه است و شور و شر ٬ اندوه و غم
در رحم ای کاش می دانستم این را بیش و کم
تا که میکردم رحم بر خود مزرا
روزگار٬ ای روزگار
!چیره و با اقتدار و «ثابت و پا در رهی» !
هر قدم در رهگذارت ٬ زیر پا بینم چهی
ای که پرتو بخش سیاراتی و مهر ومهی
پرده دار اسمان و خیمه ساز شب گهی
نیست مانندت مداری بر قرار
روزگار٬ ای روزگار
!خوش بود گر با تو در یک جلسه بنشینم به داد
تا مدلل سازم از کارت٬ کنایات زیاد
بر تو بایستی نه بر ما محشر یوم المعاد
تا مجازاتت خداوند انچه می باید ٬ دهاد
ای پر از اسرار ٬ چرخ کج مدار
روزگار٬ ای روزگار!
باز را چنگال -گنجشکان بیازردن چراست؟
شیر را برگو : که اهوی حزین خوردن چراست ؟
من ندانستم پس از این زندگی٬ مردن چراست ؟
با طراوت بودن و اخر افسردن چراست ؟
ای سبک بن خانه ی بی اعتبار
روزگار٬ ای روزگار!
از چه روی خوبرویان را چنین افروختی؟
کز شرارش ٬ قلب عشاق جهان را ٬ سوختی؟
از چه «عشقی»را ٬ لب ازاد گفتن دوختی؟
وینهمه سر مگو در خاطرش اندوختی؟
روزگار ٬ ای تلخ کام ناگوار!
روزگار ٬ ای روزگار!
شاعر : شهید سید محمد رضا میرزاده ی عشقی
از ان زمان که رفتی
پرنده بی رمق شد
و خانه هم برایم
شبیه یک قفس شد
![]()
![]()
![]()
و بعد رفتن تو
مداد ساکت و سرد
بهارمان زمستان
و قلبمان پر از درد
![]()
![]()
![]()
دفترچه های شعرت
از تو گلایه کردند
دلتنگی قلم را
انها بهانه کردند
![]()
![]()
![]()
و قاب عکس ها هم
ارام گریه کردند
رویای دیدنت را
بر ماه هدیه کردند
![]()
![]()
و انتظار و غصه
همیشه سهم ما شد
درون خانمان هم
لبخندها فنا شد
![]()
![]()
![]()
اگر تو بازگردی
به خانه در یک بهار
بهار هم میشود
بدون شک ماندگار
![]()
![]()
![]()
سروده ی دوست و خواهر گلم مهدیه موسی زاده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لیلی جان از رفتنت خیلی ناراحت شدم نمیدونم چرا یکهو وبت رو حذف کردی اما امیدوارم برگردی مثل همیشه مقاوم و مثل همیشه سبز یا بهتر سبز تر از قبل
یاعلی
روی من خروارها از خاک بود وای!قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم ٬ دل گرفت قبرکن سنگ لحد را ٬ گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ترس بود و وحشت تنها شدن پیش درگاه خدا ٬ رسوا شدن
هر که امد پیش حرفی راند و رفت سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
ناله میکردم و لیکن بی جواب تشنه بودم در پی یک جرعه اب
امدند از راه ٬ نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا٬ بگو نام تو چیست؟ ان یکی فریاد زد رب تو کیست ؟
ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود ٬ یک یک ببر
گفتنم عمر خودت کردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حقٌ داوریم لیک تورا سوی جهنم می بریم
ناامید از هر کجا و دل فکار می کشیدندم به خفٌت سوی نار
ناگهان الطاف حق اغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد
مردیامد از تبار اسمان نور پیشانیش فوق کهکشان
صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه به گوش
لب که نه ٬ سرچشمه ی اب حیات بین دستش کائنات و ممکنات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
کی به زیبایی او گل می رسید ؟ پیش او یوسف خجالت می کشید
در قدوم ان نگار مه جبین از جلال حضرت حق افرین
دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتم این زمزمه امده اینجا حسین فاطمه؟
صاحب روز قیامت امده گوئیا بهر شفاعت امده
سوی من امد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت:ازادش کنید این بنده را خانه ابادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده
مادرش اورا به عشقم زاده است گریه کرده ٬ بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین ذکر لالاییش بوده «یاحسین»
خویش را در سوز عشقم اب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد
بارها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک ال زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است
اینکه در پیش شما گردیده بد جسم و جانش بوی روضه می دهد
با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود را شکست
پرچم من را به دوشش میکشید پا برهنه در عزایم می دوید
اسم من راز و نیازش بوده است تربتم مهر نمازش بوده است
اقتدار بر خواهرم زینب نمود گاه می شد صورتش بهرم کبود
حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من
تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده
بارها لعن امیه کرده است خویش را نذر رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم با خود اورا نزد زهرا می برم
هرچه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم پیش مردم ابرویش می دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت می شود همسایه ی من در بهشت
اری اری هرکه پابست من است نامه ی اعمال او دست من است
التماس دعا
ماجرای کاترین هانتر
به خداوند التماس کردم که مرا به پرورشگاه نفرستند دوران کودکی من در ترس گذشت مادرم بیماری
قلبی داشت هر روز پژمرده تر از روز قبل میشد جلوی چشمانم داشت اب میشد همه ی ما از اینده
می ترسیدیم من باور داشتم که تمام دختر بچه هایی که مادرشان بمیرد به یتیم خانه می فرستندفکر پرورشگاه مرا دیوانه میکرد . دعا می کردم : خدایا لطفا مادرم تا روزی که من انقدر بزرگ نشده ام
که مرا به یتیم خانه نفرستند نمیرد . ۲۰ سال بعد برادرم بیمار شد تا روز مرگش که ۲ سال طول کشید
دردهای وحشتناکی کشید نمی توانست به تنهایی غذا بخورد یا بدون کمک حتی از یک پهلو به پهلوی
دیگر بغلتد .برای قطع دردش روزی سه بار به او مورفین تزریق میکردم.در ان دوران در میسوری موسیقی
تدریس میکردم همسایه ها یی که صدای فریاد برادرم را می شنیدند به من تلفن می زدند من هم به
خانه می دویدم تا امپول او را تزریق کنم .هر شب قبل از خوابیدن ساعت را روی سه ساعت بعد کوک
می کردم به این ترتیب سر موقع بیدار میشدم و امپول اورا تزریق میکردم به خاطر دارم که شب هایزمستان شیشه ای شیر را کنار پنجره می گذاشتم و زمانی که حسابی سرد میشد ان را با لذت
می خوردم فکر این که شیر خنک مثل بستنی بود به من کمک میکرد ساعت ۳ بامداد با ذوق بیدار شوم
در این اوضاع درهم و برهم دو چیز از غصه ها دورم میکرد اولی روزی ۱۴ ساعت تدریس موسیقی و دومی
اینکه مرتب به خودم می گفتم ببین دخترم ممکن است خسته شوی اما می توانی به تنهایی راه بروی
٬ غذا بخوری دردو بیماری نداری پس باید خوشبخت ترین و شادترین انسان روی زمین باشی این راهرگز فراموش نکن . یاد گرفته بودم برای چیزهایی که صاحبشان هستم شکر گزار باشم با وجود تمام
مشکلاتی که داشتم موفق شده بودم شادترین زن دهکده باشماز کتاب خداحافظ ناامیدی ٬ سلام زندگی
نوشته ی دیل کارنگی ٬ترجمه ی رویا پور مناف
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در انگشت او
این همه تابش و رخشندگی ست
مرد حیران شد و گفت
:حلقه ی خوشبختی ست ٬ حلقه ی زندگی ست
همه گفتند: مبارک باشد
دختر گفت: دریغا که مرا
باز در معنی ان شک باشد
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر بر ان حلقه ی زردید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ٬ هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای٬ این حلقه که درچهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی ست
حلقه ی بردگی و بندگی است
فروغ فرخ زاد
روز دوم دریا را
روز سوم صدا را
روز چهارم رنگها را
روز پنجم حیوانات
روز ششم انسان را
روز هفتم اندیشید که چه چیز را نیافرید پس تو را برای من افرید
توی پیوند هام حنانه ممنون
خدایا !
امان از اینهمه حجاب ٬ حجاب جهل٬ حجاب علم٬ حجاب عمل٬ حجاب نان و نام و مقام٬ حجاب ابرو.
خدایا!
بنیان این جهان بر نامردی و نامرادیست. چرا که این جهان محبوب تو نیست .دل را به اخرت ٬ جهان محبوب خودت پیوند بزن.
خدایا!
این زنان و دختران که سرگشته ی کوچه و خیابانند ٬ همه خاندان تواندکه (الخلق عیال الله ) اوارگی و هرزگی برایشان مپسند.
ای خداوند غیرت!
اتش کسب حرام٬ میرود که غیرت مردانمان را بسوزاند.این اتش را به باران رحمتت خاموش کن . پیش از انکه سیل غضبت جاری شود.
ای خدای یوسف!
برای اینکه دل به زلیخا ی وسوسه نسپاریم به جلوه ای از جمال تو محتاجیم.
خدایا!
ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست؟
امید خواجگیم بود بندگی تو کردم
هوای سلطنتم بود خدوت تو گزیدم
به مادر گفتم:اخر این خدا کیست؟ که هم در خانه ی ما هست ونیست
تو گفتی مهربانتر از خدا نیست دمی از بندگان خود جدا نیست
چرا هرگز نمی اید به خوابم؟ چرا هرگز نمیگوید جوابم؟
نماز صبحگاهت را شنیدم ٬ تو را دیدم خدایت را ندیدم
به من اهسته مادر گفت:فرزند خدا را دل خود جوی یک چند
خدا در رنگ و بوی گل نهان است بهار و باغ و گل از او نشان است
خدا در پاکی و نیکی است فرزند! بود در روشنایی خداوند![]()
![]()
شعراز پروین اعتصامی
در نور کم غروب زن سالخورده ای را دید که در کنار جاده درمانده منتظر بود. در ان نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد. جلوی مرسدس بنز رن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد.
در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت: مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای برساند؟ ظاهرش که بی خطر نبود فقیر و گرسنه هم به نظر میرسید مرد زن را که در بیرون از ماشینش در سرما ایستاده بود دید و متوجه اثار ترس در او شد.
گفت: خانم من امده ام به شما کمک کنم بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است ضمنا اسم من برایان اندرسون است .
فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب میشد برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کردزن گفت که اهل سنتلوئیس است و عبوری از انجا میگذشته است.
تشکر زبانی برای کمک ان مرد کافی نبود از او پرسید که چه مبلغی را بپردازد ؟ هر مبلغی میگفت میپرداخت چون اگر کمکش نمیکرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد
برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمیکرد اما این بار برای مزد نکرده بود برای کمک به یک نیازمند کرده بود و البته درگذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند او به خانم گفت:که اگر واقعا میخواهد مزد او را بدهد ٬ دفعه ی بعد که او نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود:و ان وقت از من هم یادی کنید .خانم سوار اتومبیلش شد و رفت.
چند کیلومتر جلوتر خانم کافه ای را دید به ان کافه رفت تا چیزی بخورد پیشخدمت (زن) پیش امد و حوله ی تمیزی اورد تا موهایش را خشک کند پیشخدمت لبخند شیرینی داشت لبخندی که صبح تا شب سرپا بودنم نتوانسته بود محوش کند
ان خانم دید که پیشخدمت باید هشت ماهه باردار باشد با این حال نگذاشته بود فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد انگاه به یاد برایان افتاد وقتی ان غدا تمام شد صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت. پیشخدمت رفت تا بقیه ی پول را بیاورد وقتی برگشت او رفته بود.
پیشخدمت نفهمید ان خانم کجا رفت٬ بعد متوجه شد چیزی روی دستمال نوشته شده است با خواندن ان اشک به چشمانش امد (چیزی لازم نیست به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار گرفته ام شخصی به من کمک کرد همانطور که من به تو کمک کردم اگر واقعا میخواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن:نگذار این زنجیره ی عشق همین جا به تو ختم شود.
زیر دستمال ۴۰۰ دلار دیگه هم بود ان شب او به ان پول و نوشته فکر میکرد ان خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به ان پول نیاز داشتند بچه ماه اینده به دنیا می امد و ان وقت وضع بدتر هم میشد شوهرش هم خیلی نگران بود همانطور که کنارش دراز کشیده بود به نرمی او را بوسید و اهسته گفت: نگران نباش همه چیز درست میشه برایان اندرسون
نوشته ی زهره زاهدی![]()
خدا جونم به یادمون بیار ان ادم بی تفاوتی که هرروز در یک گوشه نشسته و گدایی میکنه (در حالی که باید کار کنه) اسیر اعتیادی است که ما فقط میتوانیم ان را در وحشتناک ترین کابوس های شب ببینیم
خدای مهربانم کمکمون کن تا به خاطر بیاریم اون زوج پیری که اهسته و با احتیاط در راهروی فروشگاه قدم میزنند و از لحظات خود بهترین استفاده رو میبرند (اگر چه نتیجه ازمایش های هفته ی قبل زن نشانگر این بود که اخرین سال خرید مشترکشان خواهد بود )
ای خدای عزیزم هرروز به یادمون بیار که از میان همه ی نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای بالاترین ان محبت است اگرچه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم خدای مهربان من دل های مارا بگشا ٬ نه فقط به روی نزدیکانمان ٬ بلکه به روی همه ی انسان ها
ای خدای بخشنده و مهربان یاریمان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم
یاریمان کن تا شکیبایی ٬ همدلی و مهربانی کنیم![]()
![]()
نوشته ی:زهره زاهدی
خیلی وقت ها ترس نمیگذارد
به جایی برسی که باید برسی
از کتاب شاد باش ! لعنتی
دست های خداوند مهربان دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را به فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند همه ی کاری که میتوانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان را دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد که ان زخمها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد کسی است که به کمترین ها بیاز دارد بیاموزند که ادمها یی هستند که انان را دوست دارند فقط نمیتوانند که احساساتشان را نشان دهند بیاموزند که فقط کافی نیست که انها دیگران را ببخشند بلکه انان باید خود را هم ببخشند
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتو گو تشکر میکنم ایا چیز دیگری هم هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟ خداوند متعال لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم![]()
چشم هایم تارتار دست هایش خسته بود
غصه ای مانند کوه بر دلش بنشسته بود
قلب زیبایش ولی مثل یک دریا زلال
فکرو ذهنش سبزسبز ارزوهایش نهال
حرف و صحبت های او یک به یک در سینه حبس
در دلش حسی نبود غیر تنهایی ودرد
از میان کوچه ها ناگهان مردی رسید
مثل یک رویا و خواب ان همه گل را خرید
دسته گل ها را که داد رنگ غم هایش پرید
سوی رویاهای خوب فکر و ذهنش پر کشید
سروده ی دوست و خواهر گلم
مهدیه موسی زاده
برای این که مسیر رسیدن به خواسته ات برایت روشن شود اول باید ببینی که چه چیزی جلویت را گرفته است![]()
اگر میخواهی زندگیت را تغییر دهی اول باید حاضر باشی چند حقیقت دردناکو ببینی و حس کنی
حقایقی دردناک
مثل اینکه... من واقعا احمقم در واقع این من هستم که خودم رو احمق فرض میکنم
و کیست که بخواهد چنین حقیقتی را ببیند؟
تو که نیستی تو دوس داری خودت رو صد در صد پهلوان یا صفر درصد هالو ببینی![]()
اگر جهت حرکتت درست نباشد مهم نیست با چه سرعتی برانی ...پس رفیق بهتر است سرعتت را کم کنی و ببینی داری کجا میری![]()
![]()
جهان ایینه ی توست
ایمانت سرنوشتتو تعیین میکند درد=خوشبختی
فرق است میان دانستنو عمل کردن![]()
تو پاک و اصیل هستی
بعد ناگهان دق!!! اره کتک میخوری محکم به پشتت میزنن
بی انصافیست تو که کار بدی نکردی خودت خوب میدانی
چه طور؟
تو وقتی نداشتی کار بدی بکنی فقط چند دقیقه از تولدت گذشته حتی وقت نداشتی نفس بکشی چه برسه به این که همسایه ای رو گول بزنی یا یواشکی پیام های منشی تلفنیت گوش بدی هنوز منشی تلفنی نداری هنوز نمی خواهی از کسی دوری کنی تا این اندازه هستی تو که این ما را به کتک خوردن باز می گرداند
چرا ؟ چرا تو؟ چرا این همه درد ؟
هر چند فقط چند دقیقه از عمرت گذشته اما درسی فرا میگیری یک درس بزرگ
حالا خوب حواستو جمع کردی؟
درد وجود دارد زندگی میتواند ازار دهنده باشد خیلی زیاد
حتی وقتی بچه ی خوبی هستی ممکن است باز هم کتک بخوری بدون معذرت خواهی بدون توضیح
دردی را که گرفتی به نفعت بود
این طوری به تو یاد دادند نفس بکشی و از تو دعوت کردند یک قلپ از مخلوط خوشمزه ی هوا را فرو ببری ان کتک برای زندگیه تو لازم بود
تا حالا فهمیده ای تو در مهمانی از یک میلیون و یک جور تعبیر زندگی میکنی
حتما تا حالا فهمیده ای نباید در همان اولی گیر کنی
زندگی بیشتر راز است تا بدبختی
تو همیشه به واکنش های عاطفی خود به زندگی حق انتخاب داری
زندگی را میتوان به شماره دوزی تبدیل کرد که اول ان را از رو میبینیم و اخر کار از پشت
درباره ی درخت از روی میوه هایش قضاوت کن در مورد ادم ها هم همین طور
از کتاب :شاد باش !لعنتی