تبليغاتX
عاشقان راه تنهایی
هرگز مایوس نشوید خداوند مهربان بخشنده است او به شما بهترین هدیه را عطا کرده است لبخند
 سلام امین جان

نمی دونم باید چی بگم نمی دونم چه جوری میتونم باور کنم رفتنتو

پس بهتره مثل همیشه باهات حرف بزنم

خوبی ؟ مطمئنم که خوبی مگه میشه کسی توی بهشت خدا میون

اون همه نعمت هم نشین با بزرگان باشه ناراحت و بد باشه

فکر میکردم فراموشم کردی که بهم سر نمیزنی

میدونم خیلی زود قضاوت کردم پس معذرت می خوام

امین جان نمی خواستم پست بعدیم این قدر ناراحت کننده باشه

ولی شد فوت نابهنگامت باعث شد

برادر خوبم بی معرفت نشی ما رو روی زمین فراموش کنی ها

این پستمو میذارم به زودی توی اون وبم میذارم

برای برادرمون توی این دنیای مجازی فاتحه بخونید

عجب سالی بود امسال

http://bichare-ashegh.blogfa.com/

        یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:52
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  می نویسم برای پدر مهربانم ٬ برای پدر خوبم ٬ برای کسیکه همواره

تکیه گاه و پشتیبان و یار و یاورم هست

برای کسیکه سینه ی ستبر و اغوش گرم و مهربانش به رویم همیشه

باز است

برای کسیکه اسم زیبا و پر محبت پدر را همیشه با خود حمل میکند و

سزاوار شنیدن این کلمه بامسما و پر معنی است

پس می نویسم برای همه ی پدران کشورم از وصف گذشت و درک و

مهربانیشان زبانم قاصر است

می نویسم برای مردان و پدران بزرگ کشورم که نه تنها در حق خانواده

ی خود بلکه در حق همه ی ما پدری کردند

پس به همه ی این مهربانان و به همه ی پدران خوب سرزمینم

می گویم : پدر عزیزو مهربانم روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:42
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
کودکی که اماده ی تولد بود نزد خدا رفت و پرسید : می گویند که فردا

شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ

کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در

نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد .

کودک گفت : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی

زبان انها را نمی دانم ؟

خداونداو را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه ها

را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت به تو

یاد می دهد که چگونه صحبت کنی .

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوندگفت: فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد 

می دهدچگونه دعا کنی .

کودک:شنیده ام در زمین انسان های بدی زندگی می کنند چه کسی

از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش

تمام شود.

دیگر کودک میدانست که باید بزودی سفرش را اغاز کند او به ارامی یک

سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا !اگر باید همینن حالا بروم لطفا نام

فرشته ام را بگویید .

خداوند مهربان پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی

می توانی اورا مادر صدا کنی

   مادرم روزت مبارک

 

 امیدوارم همه ی شما دوستان کنکوری گلم در هر رشته ای که

دوست دارید قبول شید همه ی ما براتون دعا می کنیم

                            یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:46
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
امپراطور به مرد روحانی گفت:«خیلی دلم می خواهد خدای شما را

ببینم؟ »

روحانی پاسخ داد:«غیر ممکن است »

امپراطور:«غیر ممکن ؟ چطور می توانم زندگی ام را به کسی بسپارم

که نمی توانم ببینم ؟»

روحانی:«کیسه ای را که عشق به زنت را در ان نگه میداری نشانم

بده بگذار سبک و سنگینش کنم و ببینم میزان ان چقدر است؟»

امپراطور :«احمق نباش کسی نمی تواند عشق را در کیسه کند»

روحانی:«خورشید تنها یکی از مخلوقات پروردگار در کیهان است و اما

نمی توانی مستقیم دران نگاه کنی عشق را هم نمی توانی ببینی

اما میدانی که می توانی عاشق زنی شوی و زندگی ات را وقف او کنی

نمی بینی چیزهایی هستند که نادیده به انها اعتماد کنیم؟»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:16
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  سلام به تو نازنین ٬ سلام به تو مهربان ٬ سلام به تو شکیب ٬ سلام به تو شفیع ٬ سلام به تو حکیم

سلام به تودوست ٬ سلام به تو گل باغ هستی ٬ سلام به تو اموزگار و باز هم سلام به تو ای معلم

امروز روز توست روزی که باید در ان به جایگاه والا و برتر تو پی برد و در ان تامل کرد

نازنین ایا می دانی از صبر و شکیبایی تو در حیرتم ؟ ایا می دانی از لطافت و مهبانی تو مبهوتم ؟ ایا

میدانی بهشت زیبای خدا را در حرفهای تو و رحمت بی کران او را در چشمان تو یافتم؟ در چشمان تو

مادری که سالها در قلبم خواهی ماند و مرا در اخر عمر مدیون خود خواهی گذاشت

روزی که برای اولین بار پا به محیط نااشنای مدرسه گذاشتم و از گرمای اغوش مهر مادریم به انجا پا

گذاشتم تنها اغوش گرم و لحن مهربان و نگاه دلسوزت بود که مرا انجا پایبند کرد

تو به من الفبا اموختی تا من معنای تک تک واژه های معلم را بدانم یعنی بدانم میم ان از مهربانی  و

عین ان از عشق و لام ان از لطافت و میم اخر ان از محبت تو امده است

 نازنینم روزت مبارک

برای دوست عزیزم مرد واقعی مدیریت ورقه های سوخته

دوست عزیز بی خداحافظی رفتید ؟

من شوکه شدم چون جمعه به وبتون اومدم به هر حال این وبلاگ دوباره با همون اسم شروع میکنه منتظر شما هستم تا و وبتونو بهتون پس بدم

یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

از زندگانیم گله دارد جوانیم                                           شرمنده ی جوانی از این زندگانیم

دور از کنار مادر و یاران مهربان                                        زان زمانه کشت به نامهربانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را                                      یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم 

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق                           داده نوید زندگی جاودانیم 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر                               وز دور مژده ی جرس کاروانیم 

یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب                           ای ماه اگر زچاه به در می کشانیم 

گوش زمین به ناله ی من نیست اشنا                            من طایر شکسته پر اسمانیم 

گیرم که اب و دانه دریغم نداشتند                                   چون می کنند با غم بی همزبانیم 

ای لاله بهار جوانی که شد خزان                                     از داغ ماتم تو بهار جوانیم 

گفتی که اتشم بنشانی ولی چه سود                            برخاستی که بر سر اتش نشانیم 

در خواب زنده ام که تو می خوانیم به خویش                     بیداریم مباد که دیگر نرانیم 

شمعم گریست زار به بالین که شهریار                             من نیز چون تو همدم سوز نهانیم 

                                   محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:25
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟


خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟


فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی

گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه

گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،

خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟


آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم

دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟

سخته؟ مگه اینطوری خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ...

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم

طلب میکردند تا تمام دنیا دردستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت

در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 7:48
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مردی جوان عاشق شده بود و می خواست ازدواج کند . اما دختر دلخواهش با خانواده اش اتحادی نیرومند و پیوندی نزدیک داشت . انها نمی خواستند از نظر عاطفی او را از دست بدهند و از او جدا شوند این خانواده نسبت به غریبه ها و اشخاص تازه اشنا و کارها و ارمانها و شیوه های جدید ٬ بد گمان بود درواقع ٬ هر چیز تازه  را تهاجمی به زندگیشان می پنداشتند .

مرد جوان دریافت که دستیابی به این دختر ٬ از راه های بشری محال و نومید کننده است ٬ و عشق او به تنهایی کاری از پیش نمی برد . اما چون شاگرد حقیقت بود می دانست که تنها راه کنار امدن با حس تملک شدید خانواده ی دختر محبت است .

در چنین موقعیتی ٬ درباره ی این شیوه ی عشق که نامه نوشتن به فرشته بود شنید . پس به فرشته ی دختر ٬ هم چنین به فرشته ی خانواده اش نامه نوشت و ازادی و رهایی عاطفی او را طلبید و ازدواجی سرشار از خوشبختی و روابط خانوادگی الهی و هماهنگ خواست .

چند ماه به تکنیک نامه نوشتن به فرشته ها ادامه داد . بی انکه دگرگونی محسوسی مشاهده شود . اما ناگهان همه چیز عوض شد . او حضور ازادی ژرفی را احساس کرد که پیش از ان وجود نداشت . پس به خاستگاری رفت و خیلی زود باهم ازدواج کردند . هرچند برای خانواده ی دختر مدتی طول کشید تا خودشان را با وضع جدید وفق بوهند و از نظر عاطفی ٬ او را به عنوان یکی از اعضای خانواده قبول کنند ٬ سرانجام از صمیم قلب او را به خود پذیرفتند .

                                                         کتاب از دولت عشق نوشته ی : کاترین پاندر

                                                                         ترجمه : گیتی خوشدل

 

عید همتون مبارک موقع تحویل سال سر سفره ی هفت سین دعا یادتون نره ها !


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:17
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
اسمانت فتنه بار است و زمینت فتنه زار

دست زرعت تخم غم پاش است و تخم دل ٬ فگار

ای عجب زین تخم کار و واسف زان تخم زار

تخم در دل ریخته ٬ از دیده روید زار زار

وه ز تو ای زارع ازرم کار

روزگار ٬ ای روزگار!

دوستی با دشمنان و دشمنی با دوستان

با بدان خوبی و با خوبان بدی در این جهان

چیره سازی بدسگالان را به نیکان هر زمان

تا به کی با من رقیبی این چنین چون این و ان؟

با رقیبانم همیشه یار غار

روزگار ٬ ای روزگار!

از عدم اورده اند و می برندم در عدم

زندگی راه مزار است از رحم در هر قدم

وندرین ره ٬ فتنه است و شور و شر ٬ اندوه و غم

در رحم ای کاش می دانستم این را بیش و کم

تا که میکردم رحم بر خود مزرا

روزگار٬ ای روزگار!

چیره و با اقتدار و «ثابت و پا در رهی» !

هر قدم در رهگذارت ٬ زیر پا بینم چهی

ای که پرتو بخش سیاراتی و مهر ومهی

پرده دار اسمان و خیمه ساز شب گهی

نیست مانندت مداری بر قرار

روزگار٬ ای روزگار!

خوش بود گر با تو در یک جلسه بنشینم به داد

تا مدلل سازم از کارت٬ کنایات زیاد

بر تو بایستی نه بر ما محشر یوم المعاد

تا مجازاتت خداوند انچه می باید ٬ دهاد

ای پر از اسرار ٬ چرخ کج مدار

روزگار٬ ای روزگار!

باز را چنگال -گنجشکان بیازردن چراست؟

شیر را برگو : که اهوی حزین خوردن چراست ؟

من ندانستم پس از این زندگی٬ مردن چراست ؟

با طراوت بودن و اخر افسردن چراست ؟

ای سبک بن خانه ی بی اعتبار

روزگار٬ ای روزگار!

از چه روی خوبرویان را چنین افروختی؟

کز شرارش ٬ قلب عشاق جهان را ٬ سوختی؟

از چه «عشقی»را ٬ لب ازاد گفتن دوختی؟

وینهمه سر مگو در خاطرش اندوختی؟

روزگار ٬ ای تلخ کام ناگوار!

روزگار ٬ ای روزگار!

          شاعر : شهید سید محمد رضا میرزاده ی عشقی

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:31
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                                      

از ان زمان که رفتی

                              پرنده بی رمق شد

و خانه هم برایم

                              شبیه یک قفس شد

             

و بعد رفتن تو

                               مداد ساکت و سرد

بهارمان زمستان

                             و قلبمان پر از درد

         

دفترچه های شعرت

                                از تو گلایه کردند

دلتنگی قلم را

                                 انها بهانه کردند

        

و قاب عکس ها هم

                                 ارام گریه کردند 

رویای دیدنت را

                                 بر ماه هدیه کردند

        

و انتظار و غصه 

                                همیشه سهم ما شد 

درون خانمان هم

                               لبخندها فنا شد

    

اگر تو بازگردی 

                              به خانه در یک بهار

بهار هم میشود 

                             بدون شک ماندگار

   

                              سروده ی دوست و خواهر گلم مهدیه موسی زاده

                                                            

لیلی جان از رفتنت خیلی ناراحت شدم نمیدونم چرا یکهو وبت رو حذف کردی اما امیدوارم برگردی مثل همیشه مقاوم و مثل همیشه سبز یا بهتر سبز تر از قبل

                                      یاعلی

 

                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:55
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خواب دیدم مرده ام                                    خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود                       وای!قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم ٬ دل گرفت                        قبرکن سنگ لحد را ٬ گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود                        غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ترس بود و وحشت تنها شدن                     پیش درگاه خدا ٬ رسوا شدن

هر که امد پیش حرفی راند و رفت                سوره ی حمدی برایم خواند و رفت 

ناله میکردم و لیکن بی جواب                     تشنه بودم در پی یک جرعه اب

امدند از راه ٬ نزدم دو ملک                         تیره شد در پیش چشمانم فلک 

یک ملک گفتا٬ بگو نام تو چیست؟              ان یکی فریاد زد رب تو کیست ؟

ای گنهکار سیه دل بسته پر                       نام اربابان خود ٬ یک یک ببر

گفتنم عمر خودت کردی تباه                       نامه ی اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حقٌ داوریم                          لیک تورا سوی جهنم می بریم 

ناامید از هر کجا و دل فکار                         می کشیدندم به خفٌت سوی نار

ناگهان الطاف حق اغاز شد                       از جنان درهای رحمت باز شد 

مردیامد از تبار اسمان                              نور پیشانیش فوق کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور                 جام چشمانش پر از شرب طهور

گیسوانش شط پر جوش و خروش              در رکابش قدسیان حلقه به گوش

لب که نه ٬ سرچشمه ی اب حیات             بین دستش کائنات و ممکنات 

بر سرش دستمال سبزی بسته بود            بر دلم مهرش عجب بنشسته بود 

کی به زیبایی او گل می رسید ؟                پیش او یوسف خجالت می کشید

در قدوم ان نگار مه جبین                          از جلال حضرت حق افرین 

دو ملک سر را به زیر انداختند                     بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتم این زمزمه                    امده اینجا حسین فاطمه؟

صاحب روز قیامت امده                             گوئیا بهر شفاعت امده 

سوی من امد مرا شرمنده کرد                  مهربانانه به رویم خنده کرد  

گفت:ازادش کنید این بنده را                    خانه ابادش کنید این بنده را 

اینکه اینجا این چنین تنها شده                کام او با تربت من وا شده 

مادرش اورا به عشقم زاده است               گریه کرده ٬ بعد شیرش داده است 

اینکه می بینید در شور است و شین         ذکر لالاییش بوده «یاحسین»

خویش را در سوز عشقم اب کرد                عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است                    سینه اش را وقف هیئت کرده است 

سینه چاک ال زهرا بوده است                  چای ریز مجلس ما بوده است

اینکه در پیش شما گردیده بد                     جسم و جانش بوی روضه می دهد

با ادب در مجلس ما می نشست               او به عشق من سر خود را شکست

پرچم من را به دوشش میکشید                 پا برهنه در عزایم می دوید

اسم من راز و نیازش بوده است                 تربتم مهر نمازش بوده است

اقتدار بر خواهرم زینب نمود                       گاه می شد صورتش بهرم کبود

حرمت من را به دنیا پاس داشت                ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن                      روز تاسوعا شده سقای من

تا که دنیا بوده از من دم زده                       او غذای روضه ام را هم زده

بارها لعن امیه کرده است                           خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم                          با خود اورا نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است                  او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود                    باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم               پیش مردم ابرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت                        می شود همسایه ی من در بهشت

اری اری هرکه پابست من است               نامه ی اعمال او دست من است

                              التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:6
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ماجرای کاترین هانتر

به خداوند التماس کردم که مرا به پرورشگاه نفرستند دوران کودکی من در ترس گذشت مادرم بیماری

قلبی داشت هر روز پژمرده تر از روز قبل میشد جلوی چشمانم داشت اب میشد همه ی ما از اینده

می ترسیدیم من باور داشتم که تمام دختر بچه هایی که مادرشان بمیرد به یتیم خانه می فرستند

فکر پرورشگاه مرا دیوانه میکرد . دعا می کردم : خدایا لطفا مادرم تا روزی که من انقدر بزرگ نشده ام

که مرا به یتیم خانه نفرستند نمیرد . ۲۰ سال بعد برادرم بیمار شد تا روز مرگش که ۲ سال طول کشید

دردهای وحشتناکی کشید نمی توانست به تنهایی غذا بخورد یا بدون کمک حتی از یک پهلو به پهلوی

دیگر بغلتد .برای قطع دردش روزی سه بار به او مورفین تزریق میکردم.در ان دوران در میسوری موسیقی

تدریس میکردم همسایه ها یی که صدای فریاد برادرم را می شنیدند به من تلفن می زدند من هم به

خانه می دویدم تا امپول او را تزریق کنم .هر شب قبل از خوابیدن ساعت را روی سه ساعت بعد کوک

می کردم به این ترتیب سر موقع بیدار میشدم و امپول اورا تزریق میکردم به خاطر دارم که شب های

زمستان شیشه ای شیر را کنار پنجره می گذاشتم و زمانی که حسابی سرد میشد ان را با لذت

می خوردم فکر این که شیر خنک مثل بستنی بود به من کمک میکرد ساعت ۳ بامداد با ذوق بیدار شوم

در این اوضاع درهم و برهم دو چیز از غصه ها دورم میکرد اولی روزی ۱۴ ساعت تدریس موسیقی و دومی

اینکه مرتب به خودم می گفتم ببین دخترم ممکن است خسته شوی اما می توانی به تنهایی راه بروی

٬ غذا بخوری دردو بیماری نداری پس باید خوشبخت ترین و شادترین انسان روی زمین باشی این را

هرگز فراموش نکن . یاد گرفته بودم برای چیزهایی که صاحبشان هستم شکر گزار باشم با وجود تمام

مشکلاتی که داشتم موفق شده بودم شادترین زن دهکده باشم

از کتاب خداحافظ ناامیدی ٬ سلام زندگی

نوشته ی دیل کارنگی ٬ترجمه ی رویا پور مناف

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:35
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در انگشت او

این همه تابش و رخشندگی ست

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی ست ٬ حلقه ی زندگی ست

همه گفتند: مبارک باشد

دختر گفت: دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر بر ان حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ٬ هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای٬ این حلقه که درچهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی ست

حلقه ی بردگی و بندگی است

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:36
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خداوند مهربان روز اول افتاب را افرید

روز دوم دریا را

روز سوم صدا را

روز چهارم رنگها را

روز پنجم حیوانات

روز ششم انسان را

روز هفتم اندیشید که چه چیز را نیافرید پس تو را برای من افرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:3
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام دوستان لطفا یه سر به این وبلاگ که بازم مال منه بزنید و نظر بدید  

توی پیوند هام حنانه ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:27
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام دوستان لطفا یه سر به این وبلاگ که بازم مال منه بزنید و نظر بدید
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:26
  به قلم: حنانه 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
این مناجات از کتاب مناجات نوشته ی سید مهدی شجاعی هست که من به طور پراکنده از اون کتاب نوشته های فوق العاده زیبا رو برای شما عزیزان گذاشتم پس لطفا نظر یادتون نره

خدایا !

امان از اینهمه حجاب ٬  حجاب جهل٬ حجاب علم٬ حجاب عمل٬ حجاب نان و نام و مقام٬ حجاب ابرو.

خدایا!

بنیان این جهان بر نامردی و نامرادیست. چرا که این جهان محبوب تو نیست .دل را به اخرت ٬ جهان محبوب خودت پیوند بزن.

خدایا!

این زنان و دختران که سرگشته ی کوچه و خیابانند  ٬ همه خاندان تواندکه (الخلق عیال الله ) اوارگی و هرزگی برایشان مپسند.

ای خداوند غیرت!

اتش کسب حرام٬ میرود که غیرت مردانمان را بسوزاند.این اتش را به باران رحمتت خاموش کن . پیش از انکه سیل غضبت جاری شود.

ای خدای یوسف!

برای اینکه دل به زلیخا ی وسوسه  نسپاریم به جلوه ای از جمال تو محتاجیم.

خدایا!

ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست؟

  امید خواجگیم بود بندگی تو کردم                                    هوای سلطنتم بود خدوت تو گزیدم 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:39
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

به مادر گفتم:اخر این خدا کیست؟ که هم در خانه ی ما هست ونیست

 تو گفتی مهربانتر از خدا نیست دمی از بندگان  خود جدا نیست

چرا هرگز نمی اید به خوابم؟ چرا هرگز نمیگوید جوابم؟

نماز صبحگاهت را شنیدم ٬ تو را دیدم خدایت را ندیدم

به من اهسته مادر گفت:فرزند خدا را دل خود جوی یک چند

خدا در رنگ و بوی گل نهان است بهار و باغ و گل از او نشان است

 خدا در  پاکی و نیکی است فرزند!  بود در روشنایی خداوند

 شعراز پروین اعتصامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:19
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
یک ضرب المثل قدیمی میگوید: از هر دست بدهی از همان دست میگیری .

  در نور کم غروب زن سالخورده ای را دید  که در کنار جاده درمانده منتظر بود. در ان نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد. جلوی مرسدس بنز رن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد.

در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت: مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای برساند؟ ظاهرش که بی خطر نبود  فقیر و گرسنه هم به نظر میرسید مرد زن را که در بیرون از ماشینش در سرما ایستاده بود دید و متوجه اثار ترس در او شد.

گفت: خانم من امده ام به شما کمک کنم بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است ضمنا اسم من برایان اندرسون است .

فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب میشد برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کردزن گفت که اهل سنتلوئیس است و عبوری از انجا میگذشته است.

تشکر زبانی برای کمک ان مرد کافی نبود از او پرسید که چه مبلغی را بپردازد ؟ هر مبلغی میگفت میپرداخت چون اگر کمکش نمیکرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد

برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمیکرد اما این بار برای مزد نکرده  بود برای کمک به یک نیازمند کرده بود  و البته درگذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند او به خانم گفت:که اگر واقعا میخواهد مزد او را بدهد ٬ دفعه ی بعد که او نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود:و ان وقت از من هم یادی کنید .خانم سوار اتومبیلش شد و رفت.

چند کیلومتر جلوتر خانم کافه ای را  دید به ان کافه رفت تا چیزی بخورد پیشخدمت (زن) پیش امد و حوله ی تمیزی اورد تا موهایش را خشک کند پیشخدمت لبخند شیرینی داشت لبخندی که صبح تا شب سرپا بودنم نتوانسته بود  محوش کند

ان خانم دید که پیشخدمت باید هشت ماهه باردار باشد با این حال نگذاشته بود فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد انگاه به یاد برایان افتاد  وقتی ان غدا تمام  شد صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری  پرداخت. پیشخدمت رفت تا بقیه ی پول را بیاورد وقتی برگشت او رفته بود.

پیشخدمت نفهمید ان خانم کجا رفت٬ بعد متوجه شد چیزی روی دستمال نوشته شده است با خواندن ان اشک به چشمانش امد (چیزی لازم نیست به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار گرفته ام شخصی به من کمک کرد همانطور که من به تو کمک کردم اگر واقعا میخواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن:نگذار این زنجیره ی عشق همین جا به تو ختم شود.

زیر دستمال ۴۰۰ دلار دیگه هم بود ان شب او به ان پول و نوشته فکر میکرد ان خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به ان پول نیاز داشتند بچه ماه اینده به دنیا می امد و ان وقت وضع بدتر هم میشد شوهرش هم خیلی نگران بود همانطور که کنارش دراز کشیده بود به نرمی او را بوسید و اهسته گفت: نگران نباش همه چیز درست میشه برایان اندرسون

            نوشته ی زهره زاهدی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:4
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
ای خدای بزرگ کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم ان مرد جوان کثیف و بی تفاتی که تنش را خالکوبی کرده و بدون اینکه هیچ تغییری مثبت در زندگی اش روی بدهد شاگرد مدرسه ی مضطرب نوزده ساله ای بود که همه ی حواسش در پی امتحانات نهایی اش  بود و میترسید نتواند برای ترم بعد وام تحصیلی بگیردو مخارج تحصیلاتش را بپردازد

خدا جونم به یادمون بیار ان ادم بی تفاوتی که هرروز در یک گوشه نشسته و گدایی میکنه (در حالی که باید کار کنه) اسیر اعتیادی است که ما فقط میتوانیم ان را در وحشتناک ترین کابوس های شب ببینیم

خدای مهربانم کمکمون کن تا به خاطر بیاریم اون زوج پیری که اهسته و با احتیاط در راهروی فروشگاه قدم میزنند  و از لحظات خود بهترین استفاده رو میبرند (اگر چه نتیجه  ازمایش های هفته ی قبل  زن نشانگر این بود که اخرین سال خرید مشترکشان خواهد بود )

ای خدای عزیزم هرروز به یادمون بیار که از میان همه ی نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای بالاترین ان محبت است اگرچه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم خدای مهربان من دل های مارا بگشا ٬ نه فقط به روی نزدیکانمان ٬ بلکه به روی همه ی انسان ها

     ای خدای بخشنده و مهربان یاریمان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم

                                          یاریمان کن تا شکیبایی ٬ همدلی و مهربانی کنیم

                                    نوشته ی:زهره زاهدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:53
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
این جانی جنایتی مرتکب شده بود ٬ او را نزد شاه بردند تا شاه اورا به سزای عملش برساند شاه به او گفت که میتواند میان اعدام و مجازاتی که پشت ان در اهنین بزرگ و سیاه و ترسناک در انتظارش است یکی را انتخاب کند جانی فوری اعدام را برگزید هنگامی که طناب دار را بر گردنش می اویختند پرسید:کنجکاوم بدانم پشت ان در اهنین چیست؟ پادشاه خندید و گفت :بامزه است من همه ی شما را با همین انتخاب روبرو میکنم و همه تان دار را انتخاب میکنید  . جانی پرسید:خوب٬ پشت ان در چیست؟ ودر حالی که به طناب دور گردنش اشاره میکرد  اضافه نمود:مطمئنا من به کسی چیزی نخواهم گفت. پادشاه درنگی کرد وگفت: ازادی٬ اما به نظر میرسد ادمها انقدر از ناشناخته میترسند که بلافاصله طناب دار را انتخاب میکنند

       خیلی وقت ها ترس نمیگذارد 

 به جایی برسی که باید   برسی

                                از کتاب شاد باش ! لعنتی

                                                                       

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:2
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
در رویاهایم دیدم  که با خداوند متعال گفتو گو میکنم خدای مهربان پرسید:پس تو میخواهی با من گفتو گو کنی؟ گفتم:اگر وقت دارید  خدای مهربان خندید:وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست؟ چه میخواهی؟ پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟  خدای مهربان پاسخ داد : کودکیشان ٬ این که انها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند و بعد  دوباره پس از مدت ها ارزو میکنند که کودک باشند ... این که انها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست بیاورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتیشان را به دست اورند اینکه با اضطراب به اینده مینگرند و حال را فراموش میکنند و بنابراین نه در حال و نه در اینده زندگی میکنند ٬ این که انها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

دست های خداوند مهربان دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی  را  به فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشند همه ی کاری که میتوانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان را دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد که ان زخمها را التیام بخشیم بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را   دارد  کسی است که به کمترین ها بیاز دارد بیاموزند که ادمها یی هستند که انان را دوست دارند فقط نمیتوانند که احساساتشان را نشان دهند بیاموزند که فقط کافی نیست که انها دیگران را ببخشند بلکه انان باید خود را هم ببخشند

من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتو گو تشکر میکنم ایا چیز دیگری هم هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟ خداوند متعال لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم        

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:16
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                                  رویای قشنگ

چشم هایم تارتار                               دست هایش خسته بود

غصه ای مانند کوه                            بر دلش بنشسته بود

قلب زیبایش ولی                                مثل یک دریا زلال

فکرو ذهنش سبزسبز                           ارزوهایش نهال

حرف و صحبت های او                          یک به یک در سینه حبس

در دلش حسی نبود                             غیر تنهایی ودرد

از میان کوچه ها                                  ناگهان مردی رسید

مثل یک رویا و خواب                              ان همه گل را خرید

دسته گل ها را که داد                            رنگ غم هایش پرید

سوی رویاهای خوب                               فکر و ذهنش پر کشید

                              سروده ی دوست و خواهر گلم

                                     مهدیه موسی زاده            

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:6
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

برای این که مسیر رسیدن به خواسته ات برایت روشن شود اول باید ببینی که چه چیزی جلویت را گرفته است

اگر میخواهی زندگیت را تغییر دهی اول باید حاضر باشی چند حقیقت دردناکو ببینی و حس کنی

                  حقایقی دردناک

مثل اینکه... من واقعا احمقم در واقع این من هستم که خودم رو احمق فرض میکنم

و کیست که بخواهد چنین حقیقتی را ببیند؟

تو که نیستی تو دوس داری خودت رو صد در صد پهلوان یا صفر درصد هالو ببینی

 اگر جهت حرکتت درست نباشد مهم نیست با چه سرعتی برانی ...پس رفیق بهتر است سرعتت را کم کنی و ببینی داری کجا میری

            جهان ایینه ی توست

ایمانت سرنوشتتو تعیین میکند   درد=خوشبختی

 فرق است میان دانستنو عمل کردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:21
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 تو معصوم به دنیا می یای       بدون گناه بدون شکر تصفیه شده بدون کلسترول

           تو پاک و اصیل هستی

بعد ناگهان          دق!!!    اره کتک میخوری محکم به پشتت میزنن

بی انصافیست تو که کار بدی نکردی خودت خوب میدانی

                      چه طور؟

تو وقتی نداشتی کار بدی بکنی فقط چند دقیقه از تولدت گذشته حتی وقت نداشتی نفس بکشی چه برسه به این که همسایه ای رو گول بزنی یا یواشکی پیام های منشی تلفنیت گوش بدی هنوز منشی تلفنی نداری هنوز نمی خواهی از کسی دوری کنی تا این اندازه هستی تو  که این ما را به کتک خوردن باز می گرداند

    چرا ؟         چرا تو؟                     چرا این همه درد ؟

هر چند فقط چند دقیقه از عمرت گذشته اما درسی فرا میگیری  یک  درس بزرگ

        حالا خوب حواستو جمع کردی؟

  درد وجود دارد زندگی میتواند ازار دهنده باشد   خیلی زیاد

 حتی وقتی بچه ی خوبی هستی ممکن است باز هم کتک بخوری بدون معذرت خواهی بدون توضیح

   دردی را که گرفتی به نفعت بود

 این طوری به تو یاد دادند  نفس بکشی و از تو دعوت کردند یک قلپ از مخلوط خوشمزه ی هوا را فرو ببری ان کتک برای زندگیه تو لازم بود

تا حالا فهمیده ای تو در مهمانی از یک میلیون و یک جور تعبیر زندگی میکنی

حتما تا حالا فهمیده ای نباید در همان اولی گیر کنی

زندگی بیشتر راز است تا بدبختی

تو همیشه به واکنش های عاطفی خود به زندگی حق انتخاب داری

 زندگی را میتوان به شماره دوزی تبدیل کرد که اول ان را از رو میبینیم و اخر کار از پشت

درباره ی درخت از روی میوه هایش قضاوت کن در مورد ادم ها هم همین طور

                                                از کتاب :شاد باش !لعنتی      

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:20
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام دوستان خواهشا نظر بدید ۵۵ نفر اومدن بعد من نصف تعدادم نظر ندادن منو از نظراتتون محروم نکنید ممنون
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:30
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
صفا فقط صفای مورچه که هر وقت گریه کرد کسی اشکشو ندید

مرام فقط مرام گاو که نگفت من گفت ما

رفیق فقط کلاغ اونم به خاطر یکرنگیش

معرفت فقط معرفت کرم اونم به خاطر خاکی بودنش

یه رنگی فقط یه رنگیه دیوار چون هرچی مردو نامرد به اون تکیه میزنن

نامردارو دوست دارم چون اگه نباشند مردا مشخص نمیشن 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:34
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
رنج تفاوت میان ان چیزیست که وجود دارد و ان چیزی که تو میخواهی وجود داشته باشد

                                                                                  دکتر اسپنسر جانسون

   

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:58
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
    هرچه دلم خواست نه ان میشود                           هر چه خدا خواست همان میشدود

 از روز ازل که حق خدایی میکرد                               با نام  علی گره گشایی میکرد

             الهی...گاهی...یه نیم نگاهی

        امروز نخستین روز اینده ی توست

زندگی قصه ی یخ فروشی است که از او میپرسند :فروختی؟ گفت:نخریدند تمام شد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:28
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
  خداوند می فرماید:اگر بنده ی من شش چیز را تعهد کند شش مهم را برای او ضمانت میکنم:

  توبه از شما       امرزش از من

      روزی از من          تشکر از شما

          تضمین بهشت از من         ساخت بهشت از شما

                    اجابت از من                دعا از شما

                        تصمیم گیری از من        رضایت از شما

                                 بلاو ازمایش ازمن       صبر از شما  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:44
  به قلم: حنانه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری